X
تبلیغات
روزنامه دیواری

روزنامه دیواری
در درون ما غوغایی است. 
[ پنجشنبه نهم خرداد 1392 ] [ 1:25 ] [ مرجان ]
امروز صبح صدای پسربچه های دبستانی که تو کوچه فوتبال بازی می کردند، نمیذاشت درس بخونم. یه ربع یه بار یه نفر سرشو از پنجره های خوابگاه میاورد بیرون، براشون توضیح میداد که اینجا خوابگاست و ازشون می خواست جیغ و داد نکنن و برن کوچه بغلی، اونام معذرت می خواستن، پنج دقیقه جلوی داد و بیدادشونو می گرفتند، دوباره شروع می کردن به جیغ جیغ، علیرغم اینکه نمی تونستم درس بخونم، واسم لذت داشت. یاد بچگی خودم می افتادم. یاد وقتی که همه روابط خوب بود. قهر کردن ها ببیشتر از پنج دقیقه طول نمی کشید، هر حرفی که از دهن کسی درمیومد، فقط یه معنی داشت.  

بچه که بودم دوست داشتم زودتر بزرگ شم تا کارهای بزرگتری انجام بدم. اما الان از اینکه بزرگ شدم خوشم نمیاد.

 تو عالم بزرگی، اینکه گاهی وقتها کسی نیست که حرفای دلتنگیتو باهاش درمیون بذاری، خیلی عذاب آوره، من دیفالت به ذات آدم ها احترام می ذارم و فکر می کنم که همه آدم های فهمیده و صادق و باشعوری ان ، وقتی به بقیه اعتماد می کنم و می خوام باهاشون حرفای واقعی بزنم، بهم می گن آدم خیلی ساده ای ام و زود به همه اعتماد می کنم. بهشون می گم من ساده بودن و بی غل و غش بودن رو خودم انتخاب کردم، نمی تونن درک کنن، تعجب می کنند. با اینکه ما آدم ها رو اجتماعی تربیتمون کردند، عجیبه که نمی تونیم همدیگه رو درک کنیم! وقتی می بینم کسی حرفامو می فهمه و درک می کنه، دوست دارم تا آخر عمرم باهاش حرف بزنم. درک حرفای ساده برا آدم بزرگ ها خیلی دشوار و غیر قابل هضم شده و این اصلا نشونه خوبی نیست!

 + تعجب نکنین که چرا عکسش رو سیستم شما باز نمی کنه، چون عکس نذاشتم.


.: Weblog Themes By MihanSkin :.

درباره وبلاگ

همه کسانی که می نویسند یک ویژگی خوب مشترک دارند. از وقتی یادم می آید می نویسم و یادم باشد تا وقتی که می توانم بنویسم.
برچسب‌ها وب